تبليغاتX
نوبت مردم ...

نوبت مردم ...

 

 این سو شعار مبارزه بدون خشونت در تئوری جنبش موج می زند و آنسو جنبشی ها با پرتاب سنگهایی با بغض و کینه هر چه تمامتر به میان جمعیت خشمشان را به حکومت تقدیم می کنند .

 این سو سردمدار جنبش چفیه ای بر گردنش می آویزد و می گوید ما با اصل نظام مشکلی نداشته و نداریم ، آنسو مردم روز لبیک ، تصویر رهبر را به زیر می کشند و از رویش رژه می روند .

 این سو فشار ناشی از ناآرامی ها نیروهای مخالف را هر بارخشونت گراتر و انحصارطلب تر می کند و آنسو خستگی روانی ، نیروهای جنبش را در حالت سردرگمی و ابهام از درستی مسیر می اندازد .

می پرسم کدام نیرو در حال پایش مداوم فرآیند است تا در لحظه بحرانی تصمیمی خردمندانه را به این توده هدیه کند ؟ از خودمان بپرسیم چه میخواهیم ؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:44  توسط   | 

 

اراسموس در کتاب " در ستایش دیوانگی " می نویسد : در جلسه ای حاضر بودم و کسی از یک عالم اعلم الهیات پرسید . برچه اساسی کافران را می سوزانید به جای آنکه با آنان بحث کنید ؟ الهی پاسخ داد  : بر اساس روایتی از سنت پل  که می گوید از منکران پس از یکی دو بار دعوت اگر به راه نیامدند پرهیز نمایید و پرهیز در اینجا به معنی اعدام است .

بهترین راه برای اینکه پرهیز از مواجهه با مخالفان بطور قطع و عام محقق گردد معدوم کردن آنهاست. میل به آخرت خواهی و قدیس نمایی از سویی و حفظ نظم و ممانعت از آشوب از سوی دیگر می تواند دولتمردان را به هر گونه مصادره ای محق نماید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:40  توسط   | 

 

تنها یک روز پس از روز جهانی مبارزه با اعدام

بهنود شجاعی در زندان اوین تهران اعدام شد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:1  توسط   | 

 

 " شایع ترین اثر پارزیت ها تاثیر بر روح و روان افراد و مسائل ذهنی آنها است "

تهران تبدیل به یک ماکروویو بزرگ یا شایدم جهنم چرنویل شده است .

آیا سکوت جامعه پزشکی پذیرفتنیست ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:34  توسط   | 

 

ورود شرك به قلب ها همچون حرکت موری سیاه روی سنگی تیره در شبی ظلمانیست. شرک و ورودش به قلوب به نفوذ هر اندیشه ای که با آرمانهایمان در تناقض است و ناآگاهانه به آنها تن میدهیم اشاره دارد.

روی سخنم با آنهاییست که به دنبال کثرت گرایی در جامعه هستند و شعارشان  "  برتری اکثریت در کنار حفظ حقوق اقلیت " است و داد دموکراسی و آزادی سر میدهند .

آیا شعار مرگ بر ..... می تواند آغاز خوبی برای شکل گیری چنین حرکت ها و جنبش هایی باشد  و اصولا  " مرگ بر تو"  این معنی را در ذهن ما نمی گنجاند که " تو نباش " ؟ آیا این شروع استبداد از نوع دیگری نیست ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:42  توسط   | 

از بینندگان تلویزیون شنیدم با کمال تاسف حتی کلمه ای در باب درگذشت استاد مشکاتیان بر زبان رانده نشده است . جای بسی تاسف دارد که در خلأ حضور این هنرمند جاودانه ، حتی انتظار تسلیتی از رسانه ملی مان نمی رود.

ایشان متولد 1334 در شهر نیشابور و فارغ التحصیل دانشکده موسیقی دانشگاه تهران و نوازنده سنتور و سه تار بودند. وی از نیمه دهه 1350 فعالیت هنری حرفه ای خود را از جشن هنر شیراز آغاز نمودند . از آثار مهم ایشان می توان به " در آستان جانان" ، " بیداد" ، " دستان" ، " کنسرت ماهور " و " مرکب خوانی نوا "اشاره نمود .

استاد پرویز مشکاتیان همواره پیش قدم در ساخت تصنیفهای میهنی بودند که خود گویای آلام استاد از خفقان، استبداد و ظلم رایج در جامعه ایران بوده است. تصنیفهای ماندگار "همراه شو عزیز"، "ایران" (ایران خورشیدی تابان دارد) و "ایرانی" (ایرانی بسر کن خواب مستی) با صدای استاد شجریان، "وطن من" با صدای زنده یاد ایرج بسطامی، "ای مردم آزاده کجایید" با صدای استاد شهرام ناظری از این جمله اند. از دوستان وی گفته اند که ایشان 2 سال در لیست اسامی قتل های زنجیره ای بودند ....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:7  توسط   | 

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می ‌گوید. مُرده !»

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:28  توسط   | 

 

 

روح الامینی علیه روح الامینی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:53  توسط   | 

"نیکزاد، معاون عمرانی فعلی وزارت کشور و گزینه پیشنهادی وزارت مسکن در اقدامی نامتعارف برای پرداخت مبلغ 20 میلیارد تومان بودجه تحت عنوان «مرمت و بازسازی یا تجهیز مساجد روستایی» به نمایندگان مجلس اعلام آمادگی کرده است."

"اخبار نیمه‌رسمی منتشره از سوی کارشناسان اقتصادی و مدیران سال‌های پیش کشورمان نشان می‌دهد که در سال 87، بیش از 1400 واحد صنعتی کشور با بحران دست و پنجه نرم می‌کردند که بی‌توجهی به این وضعیت می‌تواند این بحران را عمیق‌تر کند،"

"کاهش شدید سرمایه‌گذاری و رشد اقتصادی کشور، موجب رکود در صنعت نفت، به ویژه در منطقه عسلویه شده است.به گزارش خبرنگار «آینده»، شرایط منطقه عسلویه که به عنوان قلب پتروشیمی کشور، الگویی برای توسعه صنعت نفت و اقتصاد ایران محسوب می‌شد، به گونه‌ای درآمده است که اکثر فازهای عسلویه، با رکود مواجه شده‌اند."

"بررسی نرخ بیکاری جوانان 15 تا 29 ساله (گروه سنی دارای نرخ بیکاری بالا) حاکی است در بهار سال‌جاری 4/20 درصد از فعالان این گروه سنی بیکار بوده‌اند که نسبت به بهار سال گذشته این نرخ 8/1 درصد افزایش یافته است."

پای اینترنتم و در معرض فوج فوج یورش بنیادگرایانی که بانیان جنبش را مستحق شدیدترین عقوبت ها و مجازات ها می دانند . چشم به روی کشتار و آزار برخی بسته اند و برخی را مهر تایید می زنند . به محض به روز شدن وبلاگم نظری در آن ثبت می شود با این مضمون که افراد جنبش را برای مجازات به دستگاه قضایی تحویل دهید و فکر میکنم اگر حمل اسلحه در کشورمان آزاد بود شاهد چه نسل کشی ای می شدیم و عجب قصابخانه ای می شد ایران ..... 

براستی شاملو در این کلامش از کدام انسان یاد کرده بود ؟

قناری گفت : کُره ی ما کُره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان ِ چینی 

 ماهی  ِ سُرخ ِ سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد که هر بهار متبلور می شود 

 کرکس گفت : سیاره ی من سیاره ی بی همتایی که در آن مرگ مائده می آفریند 

 نهنگ گفت : زمین سفره ی برکت خیز ِ اقیانوس ها 

 انسان سخنی نگفت . تنها او بود که جامه به تن داشت و آستینش از اشک تر بود ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:43  توسط   | 

   يک شب که ضيافتي در کاخ برپا بود مردي آمد وخود را در برابر امير به خاک انداخت و همة مهمانان او را نگريستند و ديدند که يکي از چشمانش بيرون آمده و از چشم‮خانة خالي‮اش خون مي‮ريزد. امير از او پرسيد «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « اي امير، پيشة من دزدي‮ست، امشب براي دزدي به دکان صراف رفتم، وقتي که از پنجره بالا مي‮رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاريکي روي دستگاهِ بافندگي افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون اي امير، مي‮خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگيري.»
آنگاه امير کس در پي بافنده فرستاد و او آمد، و امير فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: « اي امير، فرمانت رواست. سزاست که يکي از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نياز دارم تا هردو سوي پارچه‮اي را که مي‮بافم ببينم. ولي من همسايه‮اي دارم که پينه‮دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسبِ او هردو چشم لازم نيست.»
امير کس در پي پينه‮دوز فرستاد. پينه‮دوز آمد و يکي از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:48  توسط   |